خانه / انقلاب و دفاع مقدس

انقلاب و دفاع مقدس

«پذیرایی با کتک» بعد از عزاداری امام حسین(علیه السلام)!

اولین محرم در اسارت آبان ماه سال ۵۹ بود. ما برای عزاداری محرم آماده شده بودیم.  فکر می کردیم در عراق هم مثل ایران عزاداری می کنند. ما وسایل عزاداری نداشتیم، فقط یک مداح بود که اسمش حمید ذاکرزاده استوار ارتش بود. با هماهنگی، قرار شد بعد از شام عزاداری کنیم. شب اول یک ساعت بعد از شام ساعت حدود ۵/۸ شب عزاداری شروع شد و به سینه زنی مشغول شدیم و نزدیک دو ساعت همین طور با صدای بلند سینه می زدیم که عراقیها متوجه شدند و یک نائب ضابط عراقی که مسئول سرباز ها بود، آمد پشت پنجره و گفت: دست از این کار بردارید. فرمانده اگر متوجه شود می آید اذیتتان می کند.
البته خودش مرد خوبی بود و ما هم از او تشکر کردیم و خلاصه آن شب اتفاقی نیفتاد. فردا صبح موقع آمار، تمام افسرها و فرمانده و افسر توجیه سیاسی به آسایشگاه ما آمدند و فرمانده گفت: اینجا دیشب چه خبر بود؟ و وقتی کسی جواب نداد، گفت: من دیگر این کارها را از شما نباید ببینم.
یکی از بچه ها گفت: ما عزاداری می کردیم. مگر کار بدی انجام داده ایم؟
افسر عراقی به نام مظفر گفت: اینجا هیچ کس حق ندارد کار جمعی انجام دهد.
البته ما این برخورد را زیاد جدی نگرفتیم و دوباره شب بعد همان کار را تکرار کردیم و دوباره همان استوار آمد و به ما تذکر داد که فرمانده گفته بگویید تمام کنند وگرنه آنها را اذیت خواهیم کرد. ولی بچه ها زیاد اهمیت ندادند و خلاصه این مسئله تا شب عاشورا ادامه داشت و آن شب مراسم خیلی داغ تر از همیشه بود. ما طبق معمول شروع کردیم به سینه زنی. حدود نیم ساعت که گذشت، دیدیم تمام سربازهای عراقی به اضافه ی چند نفر دیگر رفتند به طرف قاطع ۱٫ البته ما چیزی متوجه نشدیم، چون اولاً قاطع ۱ با ما فاصله داشت و ثانیاً از بلندگوی اردوگاه یکباره موسیقی با صدای بسیار بلند پخش شد، بطوریکه ما جز آن صدای دیگری نمی شنیدیم. ولی بعد دیدیم که آن ها از قاطع ۱ و ۲ برگشتند و به طرف قاطع ما آمدند.
حدود چهل نفر عراقی بودند که از جلوی آسایشگاه ما رفتند بالا و شروع کردند به زدن بچه های آسایشگاه ۲۴ و صدای آنها به گوش می رسید ولی ما به عزاداری خود ادامه دادیم. استوار عراقی سابق الذکر دوباره آمد و هشدار داد که مگر نمی بینید همه را می زنند؟ اگر سینه نزنید با شما کاری ندارند. ولی ما گوش ندادیم. بعلاوه، از اینکه متوجه شدیم بچه های آسایشگاه ۲۴ به خاطر عزاداری دارند کتک می خورند، شور بیشتری گرفتیم. خلاصه عراقی ها آسایشگاه های همجوار ما را هم زدند و آمدند آسایشگاه ما، در را باز کردند. ما دور تا دور آسایشگاه نشسته بودیم. فرمانده عراقی آمد داخل و گفت چه کسی بود سینه می زند؟ کسی چیزی نگفت.
فرمانده ارشد آسایشگاه را به نام حمید حیدری که عرب زبان و استوار ارتش بود، صدا زد و گفت چه کسی سینه می زد؟ گفت همه سینه می زدند. گفت تو هم سینه می زدی؟ گفت خوب، من هم با این ها هستم و سینه می زدم. وقتی این را گفت، چند تا افسر عراقی که همراه فرمانده بودند، او را به باد کتک گرفتند و با مشت و لگد و میله ی آهن و شلینگ آنقدر او را زدند که دیگر بیحال شد، بطوریکه حتی قادر به تکان دادن دست و پایش هم نبود و ما گفتیم شهید شده است. بعد فرمانده دستور زدن بقیه را داد. آنها دو دسته از سمت راست و یک دسته از سمت چپ شروع کردند به زدن و ما هم کتک خوردیم.
یکی از بچه ها به نام ذوالفقار طلوعی پتویی روی سرش کشید و رفت گوشه ی دیوار، خودش را چسباند به دیوار و عراقی ها نفهمیدند و از او رد شدند و بقیه را زدند. خلاصه حدود بیست دقیقه تا نیم ساعت عراقی ها همین طور بچه ها را می زدند، ولی آن ها کوچکترین فریادی نزدند.
بالاخره وقتی که خسته شدند و می خواستند بروند، سربازی به نام «حازم» متوجه ذوالفقار طلوعی شد که خود را مخفی کرده بود و آمد پتو را کنار زد. بعد هر کاری کرد که او را به وسط آسایشگاه بکشد، نتوانست و همان جا با شلینگ شروع کرد به زدن، و او هم پتو را روی سرش کشید و آنها چند نفری او را می زدند و خلاصه بعد از اینکه چند دقیقه او را زدند، ول کردند و رفتند.
بچه هایی که می توانستند حرکت کنند، رفتند پیش ارشد که با صدای ضعیفی صحبت می کرد و ما گفتیم حالت چطور است؟ گفت فقط کمرم درد می کند. بچه ها بردندش کنار دیوار و مقداری آب بهش دادند. او گفت حالم خوب است، بروید به بچه های دیگر سر بزنید.
چندتایی از بچه ها نمی توانستند حرکت کنند و تا صبح درد داشتند. عده ای از بچه ها دعا می خواندند و بعضی ها هم که کمتر آسیب دیده بودند، خوابیدند.
فردا صبح آمدند در را باز کردند و گفتند بروید غذا بگیرید. غذای ما شوربا باچای بود. خلاصه بعد از یک هفته بچه های زخمی خوب شدند.
منبع : با شهدا

شهیدی که پیش حضرت زهرا بود …

طلبه شهید مصطفی محمدی فرزند لطف ا لله نیمه شعبان بهمن ماه ۱۳۴۵ در روستای کهران خلخال به دنیا آمد، مهر ماه ۱۳۶۰ از سوم راهنمایی به حوزه علمیه خلخال رفت و دو سال آنجا درس خواند. از خلخال به جبهه اعزام شد و در نهایت هجدهم اسفند ۱۳۶۲ درعملیات خیبر جاویدالاثر گردید و مرداد ماه ۱۳۷۴ پیکرش پیدا شد.
paper688565968611-49-21-7-1394
نماز والدین
خونگرم و شیرین زبان بود، خیلی راحت با همه صمیمی می شد، از حوزه علمیه که به روستا می آمد می گفتم: نماز من و پدرت را باید تو بخوانی، می خندید و می خندید، از خند هاش دلم شاد می شد. بار دوم که به جبهه می رفت به حرف ما گوش نداد و رفت، در عالم طلبگی لابد خودش می دانست چه چیزی برایش واجب است، تا فلکه گیوی ولش نکردم و گفتم: نمی گذارم بروی، ولی رفت.
منبر
مهر ماه ۱۳۶۰ از سوم راهنمایی به حوزه علمیه خلخال رفت، دو سال آنجا درس خواند، زیاد حرف نمی زد و با اینکه بیان خوبی داشت، به منبر نرفت، می گفت: این مدت برای منبر رفتن کافی نیست، می خواهم بروم قم بیشتر درس بخوانم.
رفت جلو
یکی از همرزمانش می گفت: اسفند ماه ۱۳۶۲ فرمانده ما گفت هر کسی می خواهد از شرف و آبروی وطن دفاع کند فردا صبح راه بیفتد طرف جزیره، کسانی هم که مایل باشند می توانند به عقب برگردند. فردا مصطفی علیرغم این که زخمی بود بی سیم اش را برداشت و همراه فرمانده جلو رفت.
چشم به راه
هجدهم اسفند ۱۳۶۲ یعنی روزی که پسر عمویم داوود شهید شده بود، خبر آوردند مصطفی جاویدالاثر شده است، از آن روز مادرم مدام چشم به راه بود، روزی داخل اتاق نماز می خواند و لحظه ای در اتاق باز شد و پسر عمویم فاضل داخل آمد. مادرم انگار که مصطفی را دیده باشد نیم خیز خودش را کشید سمت در و وقتی فاضل گفت: «سلام » مادرم سر جایش ماند، هر خبری دلش را می لرزاند، با هر در زدنی از جا می پرید، هر کسی وارد اتاق می شد، زود سرش را به آن سمت برمی گرداند.
مصطفی
 اوایل مرداد ماه ۱۳۷۴ منتظر کمباین بودم تا طبق قرار بیاید و به جان مزرعه گندم بیافتد، ظهر برادرم حسنقلی، پسربزرگم و حاجی اَسطقی با ماشین آمدند، برادرم گفت: مصطفی پیدا شده، با هم به خلخال رفتیم، گفتند دوازده شهید آورده اند، تابوت ها را به هشتچین، کوردلر و روستاهای اطراف بردند.
آرامش
در خلخال نگذاشتند در تابوت را باز کنیم یک نفر گفت: اگر به شما اجازه بدهیم، همه خانواده ها چنین کاری را از ما می خواهند، جنازه را همراه دوستانش به روستا آوردیم، حا ج آقا یکتایی برایش نماز خواند و وقتی دفنش کردیم کمی خیالم راحت شد، یکی، دو ماه دیگر عبایش را به سیدی از روستای کَهراز دادم!
لحظات آخر
داود، جعفر و مصطفی، سه پسرعمو در عملیات خیبر با هم بوده اند، داود فرمانده بوده و مصطفی بی سیم چی، شنیده ام در لحظات آخر مصطفی در بی سیم گفته: بیشتر بچه ها شهید شده اند و بین چند زخمی مانده ام.
خواب
بعد از شهادت، همسرش خیلی بی تابی می کرد، همیشه می گفت جایی همین اطراف است و به زودی برمی گردد، خوابش را دیده و از او پرسیده بود: کجایی؟ مصطفی گفته بود: پیش حضرت زهرا(سلی الله علیه و آله).
منبع: تا شهدا

بدون آب، خدا درستش می کند | روایتی از شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی

در منطقه «سومار»، روی بلندی هایی که بر کل منطقه اشراف داشت، عراقی ها مستقر بودند. از آن بالا، دور تا دور زیر دید آنها بود و با یک دوربین ساده می توانستند هر گونه تحرکی را زیر نظر بگیرند و هر گونه حمله ای را دفع کنند.
مدت ها بود که بچه ها می خواستند آن بلندیها را از دست عراقی ها بگیرند. اما فاصله ما تا عراقی ها و تا آن بلندی ها، ده کیلومتر بود. اگر تکان می خوردیم، زیر دید آنها بودیم و با خمپاره و دیگر سلاح ها بر سرمان آتش می ریختند. تنها راهی که به نظر عملی آمده بود، این بود که شبانه یک تعداد نیرو بروند تا پای آن بلندی ها و آن جا سنگر بگیرند و مستقر بشوند و شب بعد به آنها حمله کنند، این طوری دیده نمی شدند.
نیرویی که برای این کار در نظر گرفته بودند، دو گردان بود. یعنی دو گردان نیرو باید شبانه می رفت و پشت کوه ها مستقر می شد، تا شب بعد، بالا بکشند و حمله کنند. از این طرف هم نیروهای کمکی بروند و کار را یکسره کنند.بعد حساب کرده بودند این دو گردان برای این که بتوانند یک شبانه روز آن جا بمانند، هر نفر در حدود یک کلمن آب لازم دارند. همین، عملیات آن ها را عقب می انداخت. روزی آمدند پیش من که: «چه کنیم. اینجوری نیرو ها دارند خسته می شوند و عراقی ها هم مرتب ایجاد مزاحمت می کنند.»
من گفتم:«تنها راهش این است که توکل به خدا کنید و راه بیفتید»
پرسیدند: «بدون آب؟»
گفتم: «بدون آب، خدا خودش درست می کند!»
خلاصه قرار گذاشتند که شب بعد عملیات را شروع کنند. نزدیک غروب که این دو گردان نیرو آماده شدند، آسمان را ابر سیاهی پوشاند. ابر ها آنقدر پایین آمده بودند که چند قدمی را نمی شد دید. بچه ها راه افتادند و رفتند جلو. دیگر عراقی ها روی آنها دید نداشتند. نیروهای کمکی هم دنبالشان رفتند. بعد هم باران شروع به باریدن کرد و هوا خنک شد.چون در آن موقع سال سومار منطقه گرمی بود و اگر باران نمی بارید و ابر نبود، همه از گرما و تشنگی تلف می شدند. ولی آن ابر و باران باعث شد که نیروها بدون نیاز به آب، بروند جلو و همان شبانه هم حمله کنند و عراقی ها را تارو مار کنند و آن کوه ها را از دست آنها بگیرند. بعد از آن که بر آن بلندی ها مستقر شدند، یکی از فرماندهاشان آمد و گفت: «آقای میثمی! کاش زودتر با شما مشورت می کردیم!»
من گفتم: «کاش زودتر توکل می کردید! حرف من کاری نکرد. این توکل به خدا بود که مشکل شما را حل کرد.»
منبع : با شهدا